--بخاریش قدیمی بود.شیشه جلوش شکسته بود و وقتی زیادش میکردیم آتیش ازش میزد بیرون. از حموم که میومدم حوله مینداختم رو خودم و تا نیم ساعت جلوش وایمیسادم...همیشه اینکارو میکردم و زینب آبجی همیشه میگفت: انقدر نزدیکش نشو! و همیشه ام این سوال واسم پیش میومد که اگه بچسبم بهش چی میشه؟ یعنی زودتر خشک میشم؟ زیاد داغه؟نیس؟ یا یه هو آتیش میگیرم مثلا؟؟!
اونوقتا سوال زیاد تو ذهنم ایجاد میشد و باعث میشد شب یکم راحت نخوابم...در نتیجه فرداش میگفتم :به جهندم اصلن! میخوام برم بچسبونم بهش ببینم چی میشه!
این کارو هم کردم. یه هو دادم رفت هوا و گریه کردم فک کنم.بعد زینب آبجی سیب زمینی قارچ کرد و داد بهم گفت : بزار اونجا که میسوزه! ...
دیگه سوالی نداشتم...
--گلاب به روتون تازه ختنه کرده بودم(قبل اینکه برم کلاس اول) حالا بگذریم که مثه جنازه ها منو رو دوششون آوردن خونه و میسوختو این حرفا....حاجی یه کار کرد که اصن درد از یاد ما رفت!
به امید پونزده تومن داد و امید رفت یه آتاری دستی که تا میشد واسم خرید.
دو تا بالش سمت چپ و راستم گذاشته بودم یه پارچه روش که به ...نخوره! بله!
حالا کل فک و فامیل میومدن هرشب عیادت من!(میومدن شام بخورن شرو بر بگن برن)
حالا هرکی میگفت بهنام بیا دس بزنم ببینم چجوریه منم با اشتیاق میبردم اونا دس بزنن! و همیشه این سوال به ذهنم میومد که یعنی درد میگیره؟ یا حس خوبی میده؟ پس چیه که بقیه یه جوری میخندن؟! بزارم یعنی دس بزنن؟؟
این سوالا باعث میشد برم جلو عمو عادل مثلا! اونم بگه بیا اینجا ببینم اینجا چی داری و دس زدن همانا و جیغ زدن و کارایه خاک بر سری کردنم همانا...
دیگه سوالی نداشتم...
- اون روزا دوس داشتم بدونم این جنس مخالف کیه ؟چجوریه؟حال میده؟ردیفه؟؟
همه اسکولایه محل که سرشون به تهشون پنالتی میزد میومدن جلو ما با دوس دختراشون حرف میزدن ما میشستیم چیزه موش چال میکردیم!
خب ماهم دلمون میخواست.آقا دوران جاهلیت بود! میومدم اینترنت مخ بزنم.
ساده بود.میرفتم چت روم به شونصد نفر پی ام میدادم هیشکی حسابمون نمیکرد! دیری نپایید که متوجه شدم بابا باید یه جور دیگه بود.آقا خلاصه تیریپ روشن فکری ور میداشتم و باعث میشدجوابا کم کم داده بشه...هه...
حالا کلی فک میزدم و میزدن بعد دو ساعت شماره و این چیزا و ...رفیق میشدیم مثلا!
تهشم که میدونید...کافیه شما کودک درونتون رو یه کوچولو نشونش بدین...
بعد یه هفته سره اینکه مثلا چرا دختره همسایتون یه ورش کجه با هم قهر میکردیم و تیریپ دپرسی برمیداشتیم.و همیشه واسم عذاب آور بود بهانه هایی که من نمیفهمیدم باید قبولشون کنم! حتی اگه خیلی چرت باشن.چون بازی بودو توی بازی باید بازی کرد.منم بلد نبودم! جاش جفتک مینداختم...
دیگه سوالی نداشتم...
- میرفتم قاطی جمعی که دوس نداشتم برم...اما میخارید چون سوال داشتم!
دوس داشتم بدونم وقتی مثلا سیگاری میکشن چجوری میشن؟!
توهم میبینن یعنی چی میبنن؟ آیا سوباسا اوزارارو ، دی جی مون و یا جان سنا رو پاریس هیلتون میبینن؟؟
یا مثلا مشروب میخوردن میگفتن منو گرفته...دوس داشتم بدونم اون حسه چیه؟؟چی دقیقا گرفته؟
چرا گرفته؟ مگه خودش خواهرمادر نداره که گرفته؟؟
تو اتاق میشستم واس خودم میخوردم آهنگ گوش میکردم و رویاهامو میدیدم...و بهم یاد آوری میشد که نمیرسم بهشون...درد داشت و میسوخت...
دیگه سوالی نداشتم...
......
به عقیده بنده ی حقیر اصن آدم باید سوال داشته باشه وگرنه مُرده!
اصن من سوال دارم ...پس هستم...
چند روزه به این فک میکنم چرا دیگه سوالی ندارم؟
چرا ندارم؟
من هنوز 22 سالمه.
به گفته ی خیلیها و طبیعتا باید پر جنب و جوش و با نشاط و گوگولی مگولی باشم! چرا نیستم؟
آیا من مُردم؟ آیا بهنام زندگی را کرده و تمام شده و یا برعکس؟ آیا این داستان واقعیت دارد؟
آیا شما هم مثل من هستید یا هنوز در دنیای خودتان دست و پا میزنید؟
آیا به سوالهایتان جواب داده اید و یا جرأت پیدا کردن و حد اقل سعی کردن را نداشته اید؟
آیا به خاطر اینکه من حقیقت را میگویم و از آنجایی که مزه ی حقیقت خیلی خوب است در قسمت نظرات میخواهید حمله کنید و بگویید که من کار اشتباهی کرده ام؟
آیا نمیخواهید بگویید من چه مرگم هست؟ نمیخواهید کمک کنید؟
لطفا در قسمت نظرات...نظرات ،پیشنهادات و انتقادهای خود را بنویسید وگرنه این همه خاطرات لختم حرامتان باد.