فهمیده ام که نباید با انسانها منطقی بود. چون وقتی منطقی باشی دوست
دارند احساسی باشی و برعکس وقتی احساسی هستی میخواهند منطقی باشی و این
چرخه انقدر برایت ادامه دارد تا سرت گیج برود و زمین بخوری...
فهميدهام که اينترنت انسانها را متوهم ميکند: وبلاگ، توهم نويسندگي
ايجاد ميکند؛ لايکها، توهم محبوبيت؛ مسنجرها، توهم دوستي، توهم تنها
نبودن...
فهمیده ام وقتی کودکِ فالفروش التماست را میکند تا برگی ازش بخری میشود
محکم خواباند زیرِ گوشش تا دیگر سراغت نیاید...تا دیگر نصفه شبها راحت
بخوابی.
فهمیده ام باید برای خودم جعبه ی موسیقی بخرم (باید زودتر از اینها به این فکر می افتادم ).
فهمیده ام بویِ "دستمال مرطوب" بدتر از "بهمن دودول" است.
فهمیده ام راجع به آینده ام با هیچکس نباید حرف بزنم تا خراب نشود.(هر
انسانی اگر دوست نداشته باشد زنده باشد ،دلیل بر این نمیشود که آینده اش را
دوست نداشته باشد.)
فهمیده ام ویلایی که بعدها قرار است بخرم یا در آمل یا بابل است.
فهمیده ام که سه خطِ بالا را به خوبی نفهمیده ام و فقط فکر میکنم که فهمیده ام.
فهمیده ام میشود رفت نمایشگاه نقاشی و راجع به یک تابلو با چند غریبه یک ساعت حرف زد و تا رفتند...پقی...زد زیر خنده...
فهمیده ام میشود در جواب دختری که دنیایش در لوازم آرایشهایش خلاصه شده و
میگوید : "نامجو خودش هم نمیفهمه چی میخونه" گفت: بله بله! حق با توست کس
مغز جان . و احتمالا آن هم فهمیده است که باید با تو قهر کند.هه.
فهمیده ام که روی پیشانیِ بعضی آدمها نوشته شده : "جهت دایورت کردن به تخمِ چپِ اسبِ زورو".
میشود تف کرد داخلِ چاییِ استاد.
میشود در پاسخ به کسانی که میگویند: "شما میروید دانشگاه فقظ برای جنس
مخالف" رفت و در اول ترم موهای خود را در حمام ، با آب سرد و تیغ کند
تراشید.
فهمیده ام پانصدیی که گوشه ندارد را میشود کرد تو پاچه ی پیرِ مردی که
احتمالا یک دفعه، یک جایی، سرِ دختری که پول درشت داده بود، داد زده بود...
میشود زیر کونش آدامس چسباند و وقتی پیاده شد در را با خنده محکم کوبید و متواری شد...
میشود مست کرد ...و رفت و در پارک ساعی با گربه ها بازی کرد.
میشود دیگر ساکت بود...
میشود دیگر حرفی نزد.
میشود خوابید.
شب بخیر.